اطلســـــــي |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
سفر به امپراتوری فخیمه روس (قسمت دوم)
قبل از ترک رایزنی برای خالی نبودن عریضه و پیشگیری از شایعات احتمالی (شاید هم واقعاً احتمالی!) با همکاران قرار گذاشتم ساعت شش ، میدان سرخ. اونها هم احتمالاً معذب بودند، چون سابقه آشنایی من با هیچ کدامشون زیاد نبود. ولی خوب چه میشد کرد! باید اعلام حضور میکردم! ساعت حدوداً سه و نیم بود. من تا در میهن عزیز هستم روزی یه لیوان آب هم زورکی میخورم (متاسفانه) اما به محض خروج از کشور، همیشه احساس تشنگی دارم. شال و کلاه کردم، برم از فروشگاههای کنار ایستگاه مترو روبروی هتل آب و دونه بخرم برای دو روزی که قرار بود در این هتل باشم.
مسکو شهر بزرگیست. میگویند حدود دو تا سه برابر شهر تهران. رایزنی تقریباً در مرکز مسکو بود و هتل من در منتهیالیه شمال شرقی شهر. با این وجود از اینکه بدون روسری از اتاق خارج بشم وحشت داشتم. تقریباً مطمئن بودم که احتمال برخورد کردن به بچهها صفر هست. از طرفی دلم هم نمیخواست روسری سر کنم. هم به خاطر اینکه چشم روسها، زیاد به دیدن خانمهای محجبه عادت نداره و زل زل به آدم نگاه میکنند و هم اینکه از سپردن موها به باد و هوای آزاد لذت میبرم. لذتی که در وطن خودم از چشیدن آن محرومم. خلاصه اینکه روسری سفیدم را دور گردن انداختم، مثل دستمال گردن پیشاهنگها و از هتل زدم بیرون. هوا ابری بود و نم نم بارون و البته خیلی سرد. یک کمی روبل از ایران برده بودم که فعلاً کفایت میکرد. نیم ساعته برگشتم. بعد از یک استراحت کوتاه، سه ربع مانده به قرار، لباس پوشیدم و رفتم لابی هتل برای تبدیل پولم. میدونستم که تبدیل پول در هتل به صرفه نیست ولی چارهای نبود. دیر شده بود. خانم صراف به عادت روسها، کتاب در دست مشغول خواندن بود که مزاحمش شدم و باز هم با همون ترشرویی معمول روسها پولم رو عوض کرد. 100 متر جلوتر از هتل با خوندن تابلوی نرخ ارز حالم گرفته شد. سوار مترو شدم. متروی مسکو رو اگر ندیدهاید، چه خودش و چه عسکهایش، حتماً یه جستجو در اینترنت بکنید، خیلی قشنگند. البته همه ایستگاههایش تزئین شده نیست و معمولاً ایستگاههای اصلی یا اونهایی که در تقاطع خطوط هستند، زیبا سازی شدهاند.
10 دقیقه دیر رسیدم سر قرار. اول یه عکس از ساعت بالای برج کرملین گرفتم برای اینکه مدرک داشته باشم
. بعد شروع کردم به گشت و گذار. عجب میدون کوچولویی! را هم برای قرار انتخاب کرده بودیم. میدون سرخ در فصل توریسم همیشه شلوغ هست ولی حالا که چلسی و منچستر یونایتد هم قرارست که فردا شب در این شهر مسابقه بدهند، شلوغتر هم شده.
انگلیسیهای پر سرو صدای (به گمانم بیکارالدوله! اصلاً نمیتوانم مجسم کنم که کلی پول خرج کنم و اینهمه راه بلند شوم بروم یه کشور دیگه که مسابقه دو تیم باشگاهی کشور خودم را نگاه کنم. خوب البته، یه زاویه دید دیگه هم میتواند این باشد که اهل دل (در این مورد البته اهل فوتبال!)نیستم. صد دفعه در محوطه جلوی مرقد لنین J ! رژه میروم. دیگه آنقدر تابلو شدهام که انگلیسیها هم فهمیدهاند سر کار هستم. مدام دوربین بهم میدن که عکس دستهجمعی ازشون بگیرم. بیشترشون تیپهای هولیگان داشتند و البته کمی تا قسمتی زیاد، مست هم کرده بودند و زیرلب خوشمزگی میکردند. شاید فکر میکردند که منهم به همان اندازه روسها انگلیسی میفهمم. یه خانم چاقی بود که مثل من تنها بود و دنبال عکاس باشی میگشت.
کار ایشان را هم راه انداختم و بعد هم ایشان از من عکس گرفتند و کنجکاویشان* گل کرد که جریان روسری چیست؟ حق داشت! نه شکل روسری بستن خود روسهای جمهوری نشین بود، نه شکل حجاب فلسطینیهایی که احتمالاً تو تلویزیون دیده بود. ملیتم رو گفتم و خداحافظی کردیم. از ساعت کرملین که هفت و ربع را نشان میداد عکس گرفتم (دوباره برای مدرک) و محوطه رو به سمت ضلع دیگر کرملین ترک کردم. چون انگلیسیها دیگه رسماً وول وول میزدند و مسابقه فوتبالی که داخل یه چادر کروی شکل روبروی مرقد برپا شده بود ، دیگه داغ داغ شده بود و اصلاً جای توقف نبود. کرملین را دور زدم و رفتم جایی که بدلهای لنین، تزار نیکلای دوم و پوتین مشغول کاسبی بودند. ........ (ادامه دارد)
*یادم باشد که این جریان بیحجابیهای دزدکی را در قسمتهای بعدی هم بنویسم.
| لینک | یکشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸۸ - اطلسي |
در هفتهای که گذشت:
1- تعطیل 13 رجب رو چسبوندیم به ویک اند و شنبه را هم به آن ضمیمه نمودیم و به مسافرت رفتیم. مقصد قرار بود مشهد باشد با توقفی در سبزوار،نیشابور و توفقی کوتاهتر در سمنان،دامغان و شاهرود. سه شنبه به دلایلی برنامه بهم خورد و من که واقعاً نیاز به استراحت روحی داشتم سریعاً تصمیم گرفتم به طرف آذربایجان بریم به نیت اطراق در جاده زیبای اسالم- خلخال. ولی حیف که پسرک به جز دریا به هیچ کجا رضایت نمیدهد! نتیجه اینکه این جاده زیبا و طبیعت قشنگش رو رها کردیم و هول هولکی در خلخال و اردبیل و سرعین سک سک نموده و سریعاً خود را به آستارا رساندیم. پسرک مثل ماهیی که به دریا رسیده بود جانی دوباره گرفت و تن را به آب کثیف و ساحل کثیفتر آستارا سپرد و من که نیاز به استراحت و تمدد اعصاب داشتم، تعطیلات خود را با شستن مداوم مایو ، حوله و تن ماسهآلود پسرک، مرتب کردن دوباره و دوباره ساکها و گوش سپردن به نق نق هایش وقتی که از دریا بیرون میکشیدیمش گذراندم. واقعاً کلاغه راست گفت که از وقتی که بچهدار شدم یه گه درست و حسابی نتونستم بخورم!!!
2- حالا مگه من از رو میرم. در راستای تمدد اعصاب ناکامم، میخوام که تعطیلات مبعث رو به دهات سبزوار برم و دو سه روزی در طبیعت به تفکر و تمدد و تخیل و.... بگذرونم آمّا این بار تنها و مجردی. تصمیم رو اعلام نمودم. نتیجه اینکه منزل درخواست کرد با هم بریم و قول داد که نق نزنه و اه و پیف نکنه! (تو خانواده ما کار برعکسه، من تو مسافرت راحتتر با شرایط کنار میام اما همسرک و پسرک خیلی تیتیش مامانی هستند و اه و پیفی!). اما پسرک که فهمید هیچ دریایی در مسیر یا مقصد وجود ندارد اعلام کرد که حوصله اومدن به در و دهات را ندارد و ترجیح میدهد در مرکز بماند. فعلاً که معلوم نیست چکارهام.
3- اصلاً من از دریا بدم میاد. نه اینکه از خود دریا بدم بیاد، از وضع فجیع سواحل ایران حالم بهم میخوره. از آشغالها و زبالههایی که بخش عظیمی از هموطنان با فرهنگ به دریا میسپرند که بگذریم، بدتر از اون شکل و شمایل فجیع شناگران هست. بابا آقایون محترم، شما که مشکل حجاب و گشت ارشاد ندارید برای چی همینطوری با شلوار پاچه بالازده و عرقگیر چروکیده میرین تو آب. خوب مایو بپوشید. خانمهای محترم، حالا که به یمن حکومت دینی از شناکردن در دریا محروم شدید، برای چی به این خفت تن میدید و با مانتو و شلوار و شال و کلاه میرین تو آب. هیچ به سرو وضع خودتون، بعد از بیرون اومدن از آب توجه کردید؟ به آلودگی آبی که ممکنه چند ساعت روی تنتون زیر لباس بمونه فکر کردید؟ چرا اجازه میدید مضحکهتون کنن؟ شنا دوست دارید؟ برین استخر ولی لطفاً به این قیافه مضحک تن در ندید.
| لینک | شنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٧ - اطلسي |
سفر به امپراتوری فخیمه روس- یک
خوب، این بار دومی بود که به روسیه مشرف شدم. دفعه اول سفر توریستی بود سال 84 به اتفاق خانواده. سفر کوتاهی بود، جمعاً شش روز که سه روز در مسکو بودیم و سه روز در سن پیترز بورگ. بعد هم از همون سن پیترزبورگ از مسیر خلیج فنلاند با کروز به هلسینکی رفتیم. پلیس روسیه در مرز آبی چنان بلایی به سرمون آورد که از انتخاب مسیر مسافرتمون به غلط کردن افتادیم و در کل خاطره بدی از روسیه برام باقی موند.
این بار سفر ماموریتی بود و المامور المعذور! هدف شرکت در کنفرانس بینالمللی بود که شرح بین المللی بودنش رو بعداً مینویسم. روز سه شنبه صبح از تهران به مقصد مسکو با یک ساعت و نیم تاخیر ( که البته قابل ناوگان ترابری هوایی وطن رو نداره) پرواز کردیم. سه ساعت و نیم بعد در مسکو بودیم. نماینده شرکت ( بنده خدا از مهندسین بسیار قابل و با معلومات شرکته) تحویلمون گرفت و به هتل.......نخیر! به دفتر رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در مسکو برد. ویلای کوچکی در یکی از خیابانهای معمولی شهر. به رایزنی رفتیم چون شرکت نتونسته بود برای ما هتل گیر بیاره، چهارشنبه بازی منچستر-یونایتد و چلسی در مسکو برگزار میشد و سیل انگلیسیهای عشق فوتبال بود که هتلهای مسکو رو به اشغال خودشون درآورده بودند. هیئت ما هفت نفر بود ، شش نفر آقا و من یکی خانم. قرار شد که دو شب اول در رایزنی اطراق کنیم و بعد که انگلیسیها زحمت رو کم میکردن و هتلها خالی میشد، هیئت ما به هتل کاسموس منتقل میشد.
شوک اول ساختمان رایزنی بود، به طور طبیعی ساختمانهای دولتی هر کشور در کشور بیگانه نمایندهای از فرهنگ اون کشور باید باشه. وارد رایزنی که میشدی تمام دیوارها با پرچمهای سبز و زرد و مشکی یراق دوزی شده "یا حسین" ،"یا فاطمه" و ..... پوشیده شده بود. اولین اتاق نمازخانه بود که هیئت حسینیه داشت. حالم بد شد... از فکر اینکه دو روز باید در این ساختمون با مسئولین دولتی با شکل و شمایلی که افتد و دانی! دمخور باشم. بوی قرمه سبزی ساختمون رو پر کرده بود. رفتیم سالن نهارخوری و نهار خوردیم. آقایان از اینکه نهار وطنی خوردند بسی هپی گردیدند، و خدا رو شکر کردند که از "مک دونالد" رفتن معاف شدند آخر نه اینکه گوشت غیر ذبح اسلامی نمیخوردند!!! و غذا باید حلال باشد! انگار روی سیخ نشسته بودم. بخصوص وقتی جناب رایزن سر میز تشریف آوردند با همان هیبت و جبروت و در همان حین که نگاههای زیرزیرکی ایشان رو شکار میکردم، متوجه شدم که با نماینده شرکت در مورد این حقیر صحبت میکنند. بعد از نهار جناب رایزن فرمودند که آقایان میتوانند هر چهار نفر در یک اتاق اطراق کنند ولی خانم متاسفانه اینجا اذیت میشوند و جای مناسبی برای ایشان نیست. اون موقع فقط جلوی خودم رو گرفتم که داد نزنم: یوهههههههههههههههووووووووو!!!! اما از آنجا که برای ایرانی جماعت هیچ بدی نیست که برود و بدتر جای آن را نگیرد، جناب فرمودند که با سفارت هماهنگ کردیم که خانم این دو روز را در محل اقامت سفیر در معیت خانم سفیر و دختران مکرم ایشان بگذرانند. سعی کردم پس نیفتم! ضد حالی بدتر از این؟؟ به بهانه استراحت رفتم به نشیمن و نماینده رو گیر آوردم و ازش خواهش کردم که یک اتاق ولو تو مسافرخونهای به سبک و سیاق میدون راهآهنِ خودمون برام گیر بیاره و من رو از مصاحبت خانواده سفیر معذور بداره. طرف که انصافاً وظیفهای نداشت و تا همینجا هم فیسبیلالله مسئولیت همراهی ما رو به عهده گرفته بود گفت که باور کنید که اتاق نیست. من هم سمجبازیم گل کرد و هتلی که دوسال قبل اونجا رفته بودیم و میدونستم دوهزار اتاق داره معرفی کردم و گفتم امکان نداره یک اتاق از دوهزار تا خالی نباشه...... . خلاصه کمی استراحت کردیم و راه افتادیم به سمت هتل مورد نظر و اتاق درجه یکی به یک و نیم برابر نرخ متعارف تو کاسهی شرکت گذاشتم. در اتاق که بسته شد، افتادم رو تخت و نفسی به راحتی کشیدم.
بقیه دارد......
| لینک | چهارشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٧ - اطلسي |
یک
تابستون از راه رسید. امتحانها تموم شد و دانشگاه تعطیل. یوهو هو هو .... تو هر سن و سالی هم که باشی تعطیلی مدرسه و دانشگاه میچسبه. بهار خیلی فشردهای داشتم. امتحانات ترم پیش که تموم شد وقت خونه تکونی بود و حما... ! بعد هم که عید و مسافرت و ..... تازه از اردیبهشت ماه شروع کردم به درس خوندن. بعدش هم ماموریت روسیه پیش اومد.( خاطرات سفر روس۞ رو به تدریج اینجا مینویسم.) کلی برنامه برای تابستون دارم، کلی کار تو شرکت دارم. کلی عذاب وجدان برای پسرک دارم. میخوام به همشون هم برسم. با برنامه ریزی دقیق!!! چهارشنبه گذشته، در اولین قدم کارهایی که باید انجام بشه رو فایل کردم و محض سکیوریتی! پس ورد براش گذاشتم. یک پس ورد ساده. نیازی ندیدم یادداشتش کنم، ساده تر از اون بود که فراموشم بشه. امروز شنبه، به فایل مراجعه میکنم که برنامه امروزم رو ببینم و ....... ووآلا.... پس ورد یادم رفته! به همین سادگی ! به همین بیمزگی! برنامه آفیس کی رو اجرا میکنم تا پس ورد فایل رو هک کنه....بذار ببینم.... بعللللله ، یک ساعت و سی و هشت دقیقه و شانزده ثانیه و هنوز خبری از پس ورد نیست. میرم به کارم برسم.
۞این اسم سفرنامهی مرحوم جلال آل احمد است. شرح خاطراتش از سفر به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی
| لینک | یکشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٧ - اطلسي |
جهالت
سرم گرم کار خودم بود که ایلیا گفت که باید برم چند تا کارت پستال بخرم و مثل برق راه افتاد به سمت در خروجی. مغازه اون طرف بزرگراه بود و پل عابر پیاده هم نداشت. تا به خودم بجنبم زده بود تو خیابون. هر چی داد زدم صبر کن منم بیام، خطرناکه! نشنید و رفت. فرصت لباس پوشیدن نداشتم، حتماً ماشینهایی که با سرعت از بزرگراه رد میشدند در چشم بهم زدنی پسرکم رو ........ تنگ غروب بود و هنوز شاید نیم ساعتی مونده بود که هوا تاریک بشه، هراسان دویدم بیرون، بدون روسری با لباس خونه، شلوار و تی شرت تنم بود و موهام باز روی شونههام ریخته بود. دویدم تا بهش رسیدم و از بزرگراه رد شدیم. تشرش زدم که بچه چرا اینقدر هولی، ببین با چه ریختی اومدم بیرون ، الان اگه یکی از این گشتیها سر برسه و من رو بی حجاب ببینه..... جملهم نیمه کاره موند ..... تصویر ون پلیس امنیت اخلاقی تو کادر ویترین مغازه جا خوش کرد... حس کردم نفسم بالا نمیاد، به ایلیا گفتم تو برو تو مغازه من میرم تو کوچه پشتی ، شاید هنوز ندیده باشنم، کارت تموم شد بیا تو کوچه. رفتم تو کوچه، دختر جوان چادری رهگذری اومد وارد کوچه شد، دویدم طرفش. خانوم، ببخشید میشه روسری یا مقنعهتون رو بدین من. الان میگیرنم. دختر گفت: من زیر چادر روسری و مقنعه ندارم. وقتی اضطراب من رو دید گفت بیا بریم تو اون ساختمون شاید بشه یه روسری از کسی گرفت. رفتیم تو ساختمون کهنه. دختر من رو برد تو توالت عمومی و گفت صبر کنم تا یه روسری برام پیدا کنه. در سالن دستشویی رو که باز کرد بره بیرون ، دو تا زن میانسال چاق اومدن تو توالت. یخ کردم. یکیشون گفت : که بی حجاب میای تو خیابون...هان؟ راه بیفت بریم و دستش رو از زیر چادرش بیرون آورد با یه تیکه پارچه که باید روی سرم مینداختم. براش توضیح دادم که چی شد که اینطوری اومدم بیرون. باور نکرد. بهش گفتم که من هر جا بخواین با شما میام ولی اول بریم پسرکم رو پیدا کنیم، ممکنه گم بشه یا بره تو بزرگراه. قبول کرد. رفتیم بیرون . ایلیا تو کوچه نبود، رفتیم در مغازه. اونجا هم نبود، سوار بر ون رفتیم به سمت پایین بزرگراه. نرسیده به میدان اصلی، مردی دست ایلیا و دخترک کوچکی رو گرفته بود و اونها رو به زور با خودش میکشید و بچه ها گریه و زاری راه انداخته بودند. وقتی ایلیا رو صدا کردم ، مرد با عجله دست ایلیا رو رها کرد و با دخترک به سرعت فرار کرد.... به مامورها گفتم: اون بچهها رو دزیده بود، نمیخواین تحقیق کنین؟ خانمها و آقایان مامور راحت جا خوش کرده بودن و اصلاً محلم نگذاشتن.... از حرص داشتم میلرزیدم که .............از خواب پریدم. خیس عرق بودم............................چه خواب مزخرف و عجیبی!!از اون عجیبتر اینکه، قبل از اینکه موقعیت و اطرافم رو خوب درک کنم اولین چیزی که یادم اومد این جمله بود از کتاب جهالت میلان کوندرا " و او وطنش را ترک کرد، چون دیگر نمیتوانست بیش از این سرشکستگی آن را ببیند." دیگه خوابم نمیبرد.... عوض اینکه به خوابم فکر کنم این جمله ذهنم رو مشغول کرده بود... نمیدونم چقدر طول کشید تا دوباره خوابم برد. صبح خواب افتادم.| لینک | دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - اطلسي |
سلام به وبلاگ عزيزم
انگار كلي خاك روش نشسته. چقدر بد! با كلي اميد و ايده مياي زحمت درست كردن وبلاگ به خودت ميدي دو تا پست توش مينويسي و بعد اون رو به دست فراموشي ميسپري. چاره اي هم نيست. مقصر اينها هستن : كمبود وقت، خودسانسوري، نداشتن هنر يادداشت نگاری روزانه ، نداشتن حال و رمق درست و حسابي و و و ......
خوب اين مدت غيبت بر ما اينگونه گذشت:
1- ليگامان سه شاخه قوزك پاي راستم كشيده شد، كشيده شدني! نتيجه يه پاي گچ گرفته و چهار هفته استراحت در تختخواب. ميشه گفت بد نگذشت. اصولاً تو خونه هرگز به من بد نميگذره. كلي مطلب خوندم و كلي با پسركم وقت گذروندم. كلي خوابيدم و اصلاً نتونستم جلوي كامپيوتر بنشينم. چاره اي نبود. دست شكسته رو ميتوان وبال گردن كرد ولي پاي شكسته رو خير.( مگه اينكه پاهات خيلي دراز باشه)
2- مدرسهها باز شد، پسرك به مدرسه جديد رفت . اونقدر از اين مدرسه خوشش اومده كه هر روز تاكيد ميكنه مامان تروخدا منو از اين مدرسه درنياريها. مامان اما چشمش از اين مدرسه هم آب نميخوره. بالاخره تمام مدرسههاي اين كشور تابع يه سيستم مزخرف آموزش و پرورش هستن.
۳- با رسيدن مهرماه غمناك ميشم. نورپردازي قشنگ مهرماه با نسيم ملايم پائيزي دست به دست هم ميدن كه اين آرزوي محال كه "كاش مي تونستي به زمان بچگيت برگردي و بري مدرسه" مثل مگس سمجي دور و بر ذهنت بچرخه. از همه بدتر اينكه درست هفتمين روز همين ماه هم سالگرد تولدت باشه و اين یعنی اینكه اون مگس سمج بهت بگه: "زرشك!
برو فكر نان باش كه خربزه آب است!" چارهاي نيست. تولدم مبارك.
| لینک | یکشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٦ - اطلسي |
خشم و هياهو
براي بار دوم كتاب خشم و هياهوي فاكنر رو شروع كردم. منظورم اين نيست كه يكبار خوندمش و حالا بار دومه. يكبار تابستون پارسال دست گرفتمش ولي همون چند صفحه اول دلم رو زد و گذاشتمش كنار شايد وقتي ديگر ! بخونمش. امسال در راستاي سنت پسنديده" هيچ كتاب نخواندهاي نبايد در كتابخانهتان داشته باشيد"
تصميم گرفتم بخونمش. مجدداً همون حالت بهم دست داد ولي شجاعانه مقاومت كردم و تا صفحه 49 جلو رفتم. مشكلم دقيقاً اينه كه تو همون صفحات اول اونقدر شخصيت جلو چشم خواننده ظاهر ميشه كه آدم سرگيجه ميگيره و فكر كن داري ادبيات كلاسيك آمريكا رو ميخوني با اون اسمهاي بعضاً مصغر شده كه معلوم نيست طرف دختره يا پسر و با اون گويش شكسته و ادبيات خاص كه معلوم نيست كه طرف بزرگساله يا خردسال. در نتيجه خوب نميتوني شخصيتها رو در ذهنت پيش پردازش كني. جاي شكرش باقيست كه مترجمش جناب صالح حسيني هست وگرنه خر بيار و باقالي بار كن. خلاصه بار دوم هم داشتم وسوسه ميشدم كه شايد وقتي ديگر! كه بيادم اومد موقعي كه نوجوون بودم همين برنامه رو با كتاب خوشههاي خشم اشتين بك هم داشتم و چند بار شايد وقتي ديگر ! رو اجرا كردم و اولين بار كه تمومش كردم ، انگشت به دهن موندم از زيبايي كتاب و بعد بارها و بارها خوندمش و بارها و بارها لذت بردم ....اميدوارم در مورد شاهكار فاكنر هم اين اتفاق بيفته.
پي نوشت: در وسط تايپ اين پست رفتم سراغ ويكيپدياي محبوب و يه شرح مختصري از شخصيتهاي كتاب پيدا كردم. اين كار رو راحت تر ميكنه.... J
| لینک | دوشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٦ - اطلسي |
صد رحمت به قبلی!!!
شايد دو سه ماهي هست كه در مسير برگشتم به خانه نوشتههاي آدم ابلهي روي پستهاي تلفن يا زير پلههاي پل عابر پياده رو ميخوانم با اين مضمون كه " رضا پهلوي بارها با مادرش فرح آميزش جنسي داشته است." از درستي و يا نادرستي اصل مسئله كه ربطي به ما نداره بگذريم، اولين سوالي كه براي من پيش آمد اين بود كه هدف اين احمق از نوشتن اين مطلب در گذرگاههاي عمومي چيست؟ خوب شايد و با احتمال زياد طرف ميخواسته به كساني كه طرفدار رژيم سلطنتي در ايران هستند اطلاع بده كه بابا اينهائي كه شما هوادارشان هستيد اهل زناي با محارمند!!! اول خندهم گرفت از تجسم اينكه يكي از هواداران دوآتيشه خانواده سلطنتي اين جمله رو بخونه و دلش هري بريزه پائين و بعد چند فحش آبدار نثار وليعهد بيناموس و ملكهي بدكاره بكنه و بعد هم بكلي دست از طرفداري از رژيم شاهنشاهي برداره. بعد فكر كردم به راستي اگر يك رفراندوم با عنوان رژيم سلطنتي آري يا نه؟؟ در ايران برگزار بشه، چند درصد مردم به اين سوال جواب "بله" ميدهند؟ آن عده از هموطنان كه در بهمن 57 هم هوادار رژيم سلطنتي بودند عذرشان براي انتخاب كارت سبز كاملاً موجه هست ولي چند درصد از اون 98 درصدي كه به جمهوري اسلامي راي دادن و دشمن خوني رژيم سلطنتي بودند كارت سبزي براي بازگرداندن اين خانواده به ايران به صندوق راي مياندازند؟
به راستي ممكن هست كه يكبار ديگر تاريخ تكرار شود ؟؟؟ ما ايرانيها چه ملت عجيبي هستيم. براي نجات از ديكتاتوري قاجار، سيدضياء طباطبائي، روحانيي كه اگرچه ترك لباس كرده ولي بر عقايد صنف خود پابرجاست را به رئيسالوزرائي ايران ميپذيريم و بعد از 99 روز از شر كابينهِ سياهش به رضاخان قزاق بيسواد بلندپرواز رضايت ميدهيم و بعد از 20 سال ديكتاتور را با فحش و فضاحت به ژوهانسبورگ ميفرستيم و روشنفكري مثل مظفر فيروز بايد به دنبال سيدضياء مرتجع به فلسطين برود و او را با سلام و صلوات به ايران برگرداند كه "صد رحمت به قبلي...." و خدا پدر دكتر مصدق را بيامرزد كه مخالفت كرد وگرنه اصلاحات پهلوي اول در اين كشور كه حقيقتاً قابل تقدير و غيرقابل انكار هست هم بر باد فنا رفته بود. بعد از 37 سال دوباره يادمان ميافتد كه دوره شاهي و شاهنشاهي گذشته و رگ مذهبي مان باد ميكند و انقلاب 57 را راه مياندازيم و پهلوي دوم را بيرون ميكنيم و به جمهوري اسلامي راي آري ميدهيم و باز در مدت زمان كوتاهي پشيمان ميشويم و .......
نميدانم. من نه سياستمدارم نه تحليلگر، نه جامعه شناس و نه تاريخدان . نقش دولتهاي استعماري را هم در انتخاب و نصب و عزل دولتهاي كشورهاي جهان سوم نفي نميكنم ولي نميدانم كه چرا ما از گذشتهمان درس نميگيريم ؟ به راستي چرا؟
| لینک | دوشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٦ - اطلسي |
خدا بيامرزدت دن کيشوت!
انگار اين مرض دشمن فرضي پنداري دولت فخيمه، دامن ملت رو هم گرفته.
روزنامه اعتماد ملي – صفحه حوادث – شنبه 8 ارديبهشت
در حاشيه دادگاه
...بستگان يكي از متهمان با تهديد خبرنگاران، آنها را از عوامل بيگانه
خواند كه بياعتنا به آبروي مردم از برادرشان كه بيگناه در بند است عكس و خبر تهيه ميكنند.
توضيح: دادگاه جهت صدور حكم براي چهار نوجوان 15 تا 18 ساله كه متهم به تجاوز و قتل دو پسر 9و 10 ساله مرودشتي بودند، تشكيل شده بود. مجرمين به ارتكاب جرم اقرار كردهاند."
سوال : (با عرض پوزش از خبرنگارها و روزنامه نگارهاي ايراني! ) ولی آخه اينم شغل بود تو اين مملكت براي خودتون انتخاب كردين كه هر كي از راه ميرسه يكي ميزنه تو سر شما؟!
| لینک | دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - اطلسي |





