جهالت

سرم گرم کار خودم بود که ایلیا گفت که باید برم چند تا کارت پستال بخرم و مثل برق راه افتاد به سمت در خروجی. مغازه اون طرف بزرگراه بود و پل عابر پیاده هم نداشت. تا به خودم بجنبم زده بود تو خیابون. هر چی داد زدم صبر کن منم بیام، خطرناکه! نشنید و رفت. فرصت لباس پوشیدن نداشتم، حتماً ماشینهایی که با سرعت از بزرگراه رد میشدند در چشم بهم زدنی پسرکم رو ........ تنگ غروب بود و هنوز شاید نیم ساعتی مونده بود که هوا تاریک بشه، هراسان دویدم بیرون، بدون روسری با لباس خونه، شلوار و تی شرت تنم بود و موهام باز روی شونه‌هام ریخته بود. دویدم تا بهش رسیدم و از بزرگراه رد شدیم. تشرش زدم که بچه چرا اینقدر هولی، ببین با چه ریختی اومدم بیرون ، الان اگه یکی از این گشتیها سر برسه و من رو بی حجاب ببینه..... جمله‌م نیمه کاره موند ..... تصویر ون پلیس امنیت اخلاقی تو کادر ویترین مغازه جا خوش کرد... حس کردم نفسم بالا نمیاد، به ایلیا گفتم تو برو تو مغازه من میرم تو کوچه پشتی ، شاید هنوز ندیده باشنم، کارت تموم شد بیا تو کوچه. رفتم تو کوچه، دختر جوان چادری رهگذری اومد  وارد کوچه شد، دویدم طرفش. خانوم، ببخشید میشه روسری یا مقنعه‌تون رو بدین من. الان میگیرنم. دختر گفت: من زیر چادر روسری و مقنعه ندارم. وقتی اضطراب من رو دید گفت بیا بریم تو اون ساختمون شاید بشه یه روسری از کسی گرفت. رفتیم تو ساختمون کهنه‌. دختر من رو برد تو توالت عمومی و گفت صبر کنم تا یه روسری برام پیدا کنه. در سالن دستشویی رو که باز کرد بره بیرون ، دو تا زن میانسال چاق اومدن تو توالت. یخ کردم. یکیشون گفت : که بی حجاب میای تو خیابون...هان؟ راه بیفت بریم و دستش رو از زیر چادرش بیرون آورد با یه تیکه پارچه که باید روی سرم مینداختم. براش توضیح دادم که چی شد که اینطوری اومدم بیرون. باور نکرد. بهش گفتم که من هر جا بخواین با شما میام ولی اول بریم پسرکم رو پیدا کنیم،‌ ممکنه گم بشه یا بره تو بزرگراه. قبول کرد. رفتیم بیرون . ایلیا تو کوچه نبود، رفتیم در مغازه. اونجا هم نبود، سوار بر ون رفتیم به سمت پایین بزرگراه. نرسیده به میدان اصلی، مردی دست ایلیا و دخترک کوچکی رو گرفته بود و اونها رو به زور با خودش میکشید و بچه ها گریه و زاری راه انداخته بودند. وقتی ایلیا رو صدا کردم ، مرد با عجله دست ایلیا رو رها کرد و با دخترک به سرعت فرار کرد.... به مامورها گفتم: اون بچه‌ها رو دزیده بود، نمیخواین تحقیق کنین؟ خانمها و آقایان مامور راحت جا خوش کرده بودن و اصلاً محلم نگذاشتن.... از حرص داشتم می‌لرزیدم که .............از خواب پریدم. خیس عرق بودم............................چه خواب مزخرف و عجیبی!!از اون عجیب‌تر اینکه، قبل از اینکه موقعیت و اطرافم رو خوب درک کنم اولین چیزی که یادم اومد این جمله بود از کتاب جهالت میلان کوندرا " و او وطنش را ترک کرد، ‌چون دیگر نمی‌توانست بیش از این سرشکستگی آن را ببیند." دیگه خوابم نمی‌برد.... عوض اینکه به خوابم فکر کنم این جمله ذهنم رو مشغول کرده بود... نمیدونم چقدر طول کشید تا دوباره خوابم برد. صبح خواب افتادم.

/ 2 نظر / 11 بازدید
امیرارسلان

سلام و عرض ادب با اجازه وب شما را مطالعه كردم و مطالبش به نظرم مفيد و ارزشمند آمد . خوب مي نويسيد . خسته نباشيد . در صورت امكان تبادل لينك كنيم تا در صورت امكان از مطالب وب استفاده كنيم . منتظر جواب شما هستم . موفق و موئد باشيد . [تایید][گل][خداحافظ]

شادی

منم خیل یوقتها از این خوابهای بی حجابی می بینم